تبلیغات
.:.دغدغـــه هــای یکـــ شهــرونــدِ عــادی.:.
دلتنگم

دلم برای کسی تنگ است

که چشمهای قشنگش را

به عمق ابی دریا می دوزد

و شعرهای قشنگی چون پرواز پرنده ها می خواند

دلم برای کسی تنگ است

کسی که خالی وجودم را از خود پر می کند

و پری دلم را بی وجود خود خالی !

دلم برای کسی تنگ است

کسی که بی مانند است

کسی که دوست داشتن را تنها او میفهمد

دلم برای کسی تنگ است

که وقتی می آید زبانم بند می آید از شوق ...

و پایان می دهد حضور سبزش بر غم هایم

کسی که من همیشه دلم برایش تنگ می شود

دوست داشتنی ترین فرد روی زمین است




طبقه بندی: عــ♥ــآشـــقــ♥ــآنـــ♥ــه،
شما خوشبختید...

اگر امروز صبح سالم از خواب برخاستید ؛

قدر سلامتی خود را بدانید  زیرا  یک میلیون نفر

تا یک هفته دیگر زنده نخواهند بود.

اگر تا کنون از آسیب های جنگ ، تنهایی در سلول

زندان ، عذاب شکنجه ، یا گرسنگی در امان بوده اید ؛

وضعیت شما از وضعیت 500 میلیون نفر در دنیا

بهتر است.

اگر میتوانید بدون ترس از زندانی شدن یا مرگ ،

وارد مسجد یا کلیسا شوید ،

وضع شما از 3 میلیون نفر در دنیا بهتر است.

اگر در یخچال شما خوراکی و غذا وجود دارد ،

اگر کفش و لباس دارید ، اگر تختخواب و

سر پناهی دارید ؛

در این صورت شما از 75 درصد مردم جهان

ثروتمندتر هستید.

اگر در بانکی حساب دارید ، و اگر در جیب تان

پول دارید ؛

شما به 8 درصد مردم دنیا که چنین شرایطی

دارند تعلق دارید.

اگر شما این نوشته را می خوانید  از سه خوشبختی

بهره مند هستید ؛

1.کسی به فکر شما بوده است و این مطالب را برای

شما نوشته تا از شرایط خوبی که دارید آگاه شوید.

2.شما به 200 میلیون نفری که قادر به خواندن نیستند

تعلق ندارید.

3.شما جزو 10 درصد از مردم دنیا هستید که کامپیوتر دارند.

پس به قول یکنفر :

طوری کار کنید که انگار نیازی به پول ندارید ،

طوری عشق بورزید که انگار هرگز آزرده خاطر نشده اید،

طوری برقصید که انگار هیچکس شما را نمی بیند ،
طوری آواز بخوانید که انگار هیچکس صدای شما را نمی شنود ،

و بالاخره طوری زندگی کنید که انگار زمین ، بهشت است.

مطمئن باشید در هر جایگاهی که هستید اگر بخواهید

خوشبخت ترین آدم کره ی خاکی خواهید بود ...

فقط کمی تلاش ، کمی نیمه ی پر لیوان و کمی تشکر از خداوند،

خوشبختی از آن شماست ...




طبقه بندی: خـــوانـــدنیـــهــــای جـــالــــب،
کاش

کاش دنیا خانه مهر و محبت بود...

کاش می توانستم بی خیال و فارغ

دست بگشاییم و همه را در آغوش بگیریم

بی سختی...

کاشکی چشمهایمان خالی از ریا بود

و حرفهایمان

حرف باد ویک روز ودو روز نبود...

دیگر جای گله نیست...

من بدین بیمایگی...بدین افسردگی

نگاهها عادت می کنم کم کم...

وچه بد است عادتهای سنگی...

چه سبک شده است هستی، پشت

لبخندهای دروغینمان !

کاشکی وزن بیشتری به روی

شانه حس می کردم...

کاشکی از این دریاچه روزی بیرون شوم...

چشمه ای ...لب جویی...

ونگاه مهربانی که تا آخرین روز

زندگیم باقی بماند...

نه بماند حتی خشمگین...

ولی بمان !!!!!!!!!

 




طبقه بندی: عــ♥ــآشـــقــ♥ــآنـــ♥ــه،
افسوس

از دیروزها به دنبالت دویدم

 

و به امید دیدارت به امروز رسیدم

 

ولی افسوس...........!

 

افسوس که تو به فرداها سفر کردی..............!


(تقدیم به کسانی که در تنهایی خود تنها ماندند)

 

 




طبقه بندی: عــ♥ــآشـــقــ♥ــآنـــ♥ــه،
خدایا

هرگاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگیرد

تو او را خراب کردی.

خدایا ، به هر که و هر چه دل بستم.

تو دلم را شکستی.

عشق هر کسی را که به دل گرفتم ،

تو قرار از من گرفتی.

هر کجا خواستم دل مضطرب و د ردمندم را آرامش دهم

در سایه امیدی ، و به خاطر آرزویی ، برای دلم امنیتی به وجود آورم 

تو یکباره همه را بر هم زدی.

و در طوفان های وحشتزای حوادث رهایم کردی.

تا هیچ آرزویی در دل نپرورم.

هیچ وقت آرامش و امنیتی در دل خود احساس نکنم...

تو این چنین کردی تا به غیر از تو محبوبی نگیرم

و به جزء تو آرزویی نداشته باشم.

و جزء تو به چیزی یا کسی امید نبندم.

و جزء در سایه توکل به تو ، آرامش و امنیت احساس نکنم...

"خدایا تو را بر همه این نعمتها شکر می کنم."




طبقه بندی: عــ♥ــآشـــقــ♥ــآنـــ♥ــه،
تقصیر سرنوشته

به با تو بودن عادت کرده ام

و گاه و بی گاه به خوبی هایت

به مهربانی هایت خو گرفته ام اما تو

از رفتن و جدایی می گویی و من پر از

هراس و دلهره...می خوای بروی؟

باید جلوی ساعت زمان را بگیرم

اما نمی توانم ، دستم به ساعت زمان نمی رسد...

به ماه گفتم :تو می خواهی از پیشم بروی

ماه زیر گوشم آهسته نجوا کرد:لحظه ی دیدار نزدیک است !

دوباره گفتم :پس غم دوری اش را چه کنم؟؟؟.....




طبقه بندی: عــ♥ــآشـــقــ♥ــآنـــ♥ــه،
خیال یا واقعیت؟

اگر تو دیرت شده اتوبوس هم دیر می آید ،

اگر زود برسی اتوبوس دیر می آید ،

اگر دیر برسی اتوبوس زود رفته است،
اگر بلیت نداشته باشی پول خرد هم نداری،

وقتی پول خرد داری که بلیت هم داری.

 

مادر همیشه راه بهتری برای انجام کارتان پیشنهاد می کند ،

البته بعد از اینکه کار را به سختی انجام داده باشید.

هر چه بیشتر سعی کنید چیزی را از مادرتان پنهان کنید

او بیشتر به وب کم شبیه می شود.

 

80درصد امتحانات پایان ترم بر اساس کلاسی است که

در آن غایب بوده ای .

 

وقتی قبل از امتحانات نکات را مرور می کنی

مهمترینشان ناخوانا ترینشان است.

 

اگر در توده یا کپه ای به دنبال چیزی بگردی ،

چیز مورد نظر حتما در ته قرار دارد.

 

هیچ کاری آن طور که به نظر می رسد ساده نیست.

 

وقتی در ترافیک گیر کرده ای لاینی که تو

در آن هستی دیرتر راه می افتد.

 

هر کاری بیش از آنچه فکرش را می کنی

دو برابر آنچه باید وقت می برد، مگر اینکه

آن کار ساده به نظر برسد که در آن صورت سه برابر وقت می گیرد.

 

هر چیزی که بتواند خراب شود ، خراب می شود آن

هم در بدترین زمان ممکن.

 

اگر چیزی را مقاوم در برابر حماقت احمق ها بسازی،

احمق باهوش تری پیدا می شود و کارت را خراب می کند.

 

در صورتی که شانس انجام درست یک کار

پنجاه پنجاه باشد احتمال غلط انجام دادن آن نود درصد است.

 

وسایل نقلیه اعم از اتوبوس ، قطار ، هواپیما و...

همیشه دیرتر از موعد حرکت می کنند مگر

 آنکه شما دیر برسید، در این صورت درست سر وقت رفته اند.

 

همه خوب ها تصاحب شده اند ، اگر تصاحب نشده باشند

حتما دلیلی دارد.

هر چه شخص مذکور بهتر و مناسب تر باشد

فاصله اش از تو بیشتر است.

 

شعور ضربدر زیبایی ضربدر دسترس بودن

مساوی عددی ثابت است .(که این عدد همیشه صفر است).

 

میزان عشق دیگران نسبت به تو ، نسبت عکس دارد

با میزان علاقه تو به آنها.

 

چیزهایی که یک زن را بیش از هر چیز به مردی جذب می کند

همان هایی اند که چند سال بعد بیشترشان

تنفر را از آنها خواهد داشت.

 

پس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

"لبخند بزن ...فردا روز بدتریه"




طبقه بندی: خـــوانـــدنیـــهــــای جـــالــــب،
سرانجام قصه ی چت

شدم با چت اسیر و مبتلایش

شبا پیغام می دادم از برایش

به من می گفت هیجده ساله هستم

تو اسمت را بگو ، من هاله هستم

بگفتم اسم من هم هست فرهاد

ز دست عاشقی صد داد و بیداد

بگفت هاله زموهای کمندش

کمان  ابرو و قد بلندش

بگفت چشمان من خیلی فریباست

ز صورت هم نگو البته زیباست

ندیده عاشق زارش شدم من

اسیرش گشته بیمارش شدم من

ز بس هر شب به او چت می نمودم

به او من کم کم عادت می نمودم

برای دیدنش بی تاب بودم

ز فکرش بی خور و بی خواب بودم

به خود گفتم که وقت آن رسیده

که بینم چهره ی ان نور دیده

به او گفتم که قصدم دیدن توست

زمان دیدن و بوییدن توست

ز رویارویی ام او طفره می رفت

هراسان بود او از دیدنم سخت

خلاصه راضی اش کردم به اجبار

گرفتم روز بعدش وقت دیدار

رسید از راه ، وقت و روز موعود

زدم از خانه بیرون اندکی زود

چو دیدم چهره اش قلبم فرو ریخت

تو گویی اژدهایی بر من اویخت

به جای هاله ی ناز و فریبا

بدیدم زشت رویی بود آنجا

ندیدم من اثر از قد رعنا

کمان ابرو و چشم فریبا

مسن تر بود او از مادر من

بشد صد خاک عالم بر سر من

ز ترس و وحشتم از هوش رفتم

از آن ماتم کده مدهوش رفتم

به خود چون آمدم ، دیدم که او نیست

دگر آن هاله ی بی چشم و رو نیست

به خود لعنت فرستادم که دیگر

نیابم با چت از بهر خود همسر

بگفتم سر گذشتم را به "نیما"

به شعر آورد او هم آنچه بشنید

که تا گیرند از آن درس عبرت

سرانجامی ندارد قصه ی چت




طبقه بندی: طنـــ(◕‿◕)ـــز،
فقط بخاطر تو

به خاطر روی زیبای تو بود

که نگاهم به روی هیچ کس خیره نماند

به خاطر دستان پر مهر و گرم تو بود

که دست هیچ کس را در هم نفشردم

به خاطر حرفهای عاشقانه تو بود

که حرفهای هیچ کس را باورنداشتم

به خاطر دل پاک تو بود

که پاکی باران را درک نکردم

به خاطر عشق بی ریای تو بود

که عشق هیچ کس را بی ریا ندانستم

به خاطر صدای دلنشین تو بود

که حتی صدای هزار نی روی دلم ننشست

و به خاطر خود تو بود

فقط به خاطر تو

 




طبقه بندی: عــ♥ــآشـــقــ♥ــآنـــ♥ــه،
خدا می تواند...

وقتی در عشق ورزیدن احساس ناتوانی می کنی

و وقتی احساس می کنی که هیچ کس نمی تواند

درد هایت را التیام بخشد یا خیلی تنهایی :

به یاد بیاور دوست من...

خدا می تواند...

وقتی احساس می کنی به خاطر گناهانت قابل بخشش

نیستی و هیچ کس نمی تواند تو را دوست بدارد:

به خاطر بیاور نازنینم...


خدا می تواند...

وقتی فکر می کنی هیچ کس غم های دلت را

نمی فهمد و احساس نمی کند:

بدان خوب من...

خدا می تواند...

وقتی به بن بست رسیدی که حس کردی

هیچ کس صدایت را نمی تواند بشنود:

مطمئن باش یار من...

خدا می تواند...

و سرانجام وقتی هیچ کس به تو عشق نمی ورزد

و نمی تواند آنطور که هستی دوست بدارد:

بهترینم...

خدا می تواند...

تا ابد...





طبقه بندی: خـــوانـــدنیـــهــــای جـــالــــب،
آموختم که:

آموختم که:

بهترین کلاس دنیا محضر بزرگترهاست.

آموختم که:

وقتی سعی می کنی عملی را تلافی کنی و

حسابت را تصفیه کنی؛تنها به او اجازه

می دهی بیشتر تو را برنجاند.

آموختم که:

هیچ کسی کامل نیست،مگر اینکه عاشق او شوی.

آموختم که:

هر چه زمان کمتری داشته باشم کارهای بیشتری انجام می دهم.

آموختم که:

اگر کسی بگوید روز مرا ساخته ای ،روز مرا ساخته است.

آموختم که:

اگر به هیچ طریقی قادر نیستیم کمک کنم،برای او دعا کنم.

آموختم که:

هر چه  ادمی نسبت به جبر زمانه اش جدی باشد؛

اما همیشه به دوستی نیاز دارد که بتواند بدون تکلف و ساده لوحانه با او برخورد کند.

آموختم که:

گاهی اوقات همه آن چیزی که انسان نیاز دارد،

دستی برای گرفتن و قلبی برای درک شدن است.

آموختم که:

باید شکرگذار باشیم که خداوند

هر چه را که از او خواستیم به ما نداده است.

آموختم که:

زیر ظاهر سرسخت هر انسانی فردی نهفته

که خواهان تمجید و دوست داشتن است.

اموختم که:

زندگی سخت است،ولی من سخت ترم.

آموختم که:

وقتی در بندر، غم لنگر می گیرد

شادی در جای دیگر شناور است.

آموختم که:

همه خواهان آنند که در اوج  قله زندگی کنند

اما همه شادی ها و پیشرفت ها زمانی رخ می دهد که در حال صعود به آن هستی.

آموختم که:

پند دهی فقط در دو برهه از زمان جایز است

زمانی که از تو خواسته می شود و هنگامی که

خطر زندگی کسی را تهدید می کند.




طبقه بندی: خـــوانـــدنیـــهــــای جـــالــــب،
قرار ملاقات

نشسته بودم رو نیمکت پارک ، کلاغ ها رو می شمردم تا بیاید.

سنگ می انداختم بهشان.می پریدند دورتر می نشستند،کمی بعد

دوباره برمی گشتند،جلوم رژه می رفتند.

ساعت از وقت قرارگذشت،نیامد، نگران ، کلافه ، عصبی شدم.

شاخه گلی که دستم بود سر خم کرده  داشت می پژمرد.

طاقتم طاق شد . از جام بلند شدم  ، ناراحتیم را خالی کردم سر کلاغ ها.

گل را هم انداختم زمین ، پاسارش کردم.گند زدم بهش ، گل برگ هایش

کنده ، پخش ، لهیده شد.

بعد یقه ی پالتوم را دادم بالا ، دست هام را کردم تو جیب هاش ، راهم را کشیدم رفتم.

نرسیده به در پارک ، صداش را از پشت سر آمد.

صدای تند قدم هایش و صدای نفس نفس هایش هم ، بر نگشتم به رووش.

حتی برای دعوا ، مرافعه ، قهر ، از در خارج شدم.

خیابان را به دو گشتم ، هنوز داشت پشتم می آمد.صدای پاشنه ی چکمه هایش

را می شنیدم ، می دوید صدام می کرد.

آن طرف خیابان ، ایستادم جلو ماشین ، هنوز پشتم بهش بود.

کلید انداختم در را باز کنم ، بنشینم بروم.برای همیشه!

باز کرده نکرده ، صدای بوق ترمزی شدید و فریاد ناله ای کوتاه ریخت تو

گوش هام ، تو جانم.تندی برگشتم ، دیدمش ، پخش خیابان شده بود.

به رو افتاده بود جلو ماشینی که بهش زده بود و راننده اش هم داشت

تو سرخودش می زد.

سرش خورده بود رو آسفالت ، پکیده بود و خون ، راه کشیده بود

 می رفت سمت جوی کنار خیابان .

ترس خورده هول  دویدم طرفش ، بالا سرش ایستادم.

مبهوت.

گیج.

منگ.

هاج و واج نگاش کردم.

تو دست چپش بسته ی کوچکی بود.

کادو پیچ ، محکم چسبیده بودش.نگام رفت ماند رو آستین مانتوش

که بالا شده ، ساعتش پیدا بود ، چهار و پنج دقیقه ؛ نگام برگشت  ساعت خودم

دیدم چهار و چهل و پنج دقیقه !!!!!!!!!

گیج ، درب و داغان نگا ساعت راننده ی بخت برگشته کردم.ساعتچهار و پنج دقیقه بود...




طبقه بندی: عــ♥ــآشـــقــ♥ــآنـــ♥ــه،
گنجشک و خدا

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند ،

و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت :

می اید ؛ من تنها گوشی هستم

که غصه هایش را می شنود

و یگانه قلبی ام که درد هایش را در خود نگه می دارد

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند

گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :

"با من بگو از انچه سنگینی سینه توست"

گنجشک گفت :لانه کوچکی داشتم ،

آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام ؛

تو همان را هم ازم گرفتی ،

این طوفان بی موقع چه بود ؟

چه می خواستی از لانه محقرم

کجای دنیا را گرفته بود ؟

و سنگینی در عرش طنین انداز شد .

فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود؛

خواب بودی ، باد را گفتم تا لانه ات

را واژگون کند .

آنگاه تو از کمین مار پر گشودی.

گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود .

خدا گفت " و چه بسیار بلاها که بواسطه

محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته

به دشمنی ام بر خاستی.

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود

ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت ؛

های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.





طبقه بندی: خـــوانـــدنیـــهــــای جـــالــــب،
آیینه

آیینه پرسید که چرا دیر کرده است؟

نکند دل دیگری او را اسیر کرده است؟

خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است

تنها دقایقی چند تاخیر کرده است

گفتم امروز هوا سرد بوده است

شاید موعد قرار تغییر کرده است

خندید به سادگیم ، آیینه و گفت :

احساس پاک تو را زنجیر کرده است

گفتم از عشق من چنین سخن مگوی !

گفت خوابی ؛ سال ها دیر کرده است

در ایینه به خود نگاه می کنم ؛ آه !

عشق تو عجیب مرا پیر کرده است

راست گفت آیینه که منتظر نباش

او برای همیشه دیر کرده است




طبقه بندی: عــ♥ــآشـــقــ♥ــآنـــ♥ــه،
عاقبت عشق

عاقبت عشق را در سیاهی شبهای تنهایی باید جست !

عاقبت عشق را در دشتی که دیگر

کویری خشک و بی جان است باید جست !

کجاست آن سرسبزی و طراوت ؟

کجاست آن رود ارام و پرآب ؟

دیگر هیچ نیست در اینجا ، حتی خودت هم نیستی !

تو کجایی ؟ خدا می داند !

عاقبت عشق را در آن دنیا باید دید !

باید دید و گریست و به عشق های این زمانه خندید !

بدون التهاب اشیانه عشقت را ویران کرد ،

تو در اینجا ارام و قرار نداشتی !

بدون پشیمانی قلب بی گناه تو را به دست

ابدیت سپرد 0 تو در اینجا یخ زده بودی !

عاقبت عشق تو همین شد که از قبل پیش بینی می شد !

ان روزهای شیرین گذشت !

ان روزهایی که قلبت برای کسی که

دنیای تو بود می تپید گذشت !

امروز دیگر عمری از تو باقی نمانده که

بخواهی قلبی در سینه داشته باشی

تا حتی یک احظه برای خودت بتپد !

یک لحظه شادن بودن در این لحظه ها

آرزوی توست ، آرزویی که هر کس

آن را بشنود به تو و این روزگار پوچ می خندد !

نه تقصیر تو بود و نه تقصیر دلت !

مقصر عشق بود که تو را در دام خویش اسیر کرد !

تو را شکنجه کرد تا بفهمی لحظه های عاشقی شیرین

است اما به شیرینی تلخی های لحظه رفتن !

عاقبت عشق را در چند قطره خون و یک عمر ماتم ،

یا یک عمر رفتن باید جست !

 

 

 




طبقه بندی: عــ♥ــآشـــقــ♥ــآنـــ♥ــه،
زندگی را نخواهم فهمید

زندگی را نخواهم فهمید

 اگر از همه گل های سرخ دنیا متنفر باشیم

فقط چون در کودکی وقتی خواستیم گل سرخی را بچینیم

خاری در دستمان فرو رفته است ؟

زندگی را نخواهیم فهمید

 اگر دیگر آرزو کردن و رویا دیدن را

از یاد ببریم و جرات زندگی بهتر داشتن را لب تاقچه

به فراموشی بسپاریم فقط به این خاطر که در گذشته

یک یا چند تا از آرزوهایمان اجابت نشدند.

زندگی را نخواهیم فهمید

 اگر عزیزی را برای همیشه ترک

کنیم فقط به این خاطر در یک لحظه خطایی از او سر زد

و حرکت اشتباهی انجام داد.

زندگی را نخواهیم فهمید

 اگر دیگر درس و مشق

را رها کنیم و به سراغ کتاب نرویم فقط چون در یک آزمون

نمره خوبی به دست نیاوردیم و نتوانستیم یک سال قبول شویم.

زندگی را نخواهیم فهمید

 اگر دست از تلاش و کوشش برداریم

فقط به این دلیل که یک بار در زندگی سماجت و پیگیری ما بی نتیجه ماند..

زندگی را نخواهیم فهمید

 اگر همه دست هایی را که برای

دوستی به سمت ما دراز می شوند ؛ پس بزنیم فقط به این دلیل که یک روز

یک دوست غافل به ما خیانت کرد و از اعتماد ما سو استفاده کرد.

زندگی را هرگز نخواهیم فهمید

 اگر چون یک بار در عشق شکست خوردیم

دیگر جرات عاشق شدن را از دست بدهیم و از دل بستن بهراسیم.

زندگی را نخواهیم فهمید

 اگر همه شانس ها و فرصت های طلایی همین الان

را نادیده بگیریم فقط به این خاطر که در یک یا چند تا از فرصت ها موفق نبوده ایم.

فراموش نکنیم که بسیاری اوقات در زندگی وقتی به در بسته ای می رسیم

ویک صد کلید در دستمان است ، هرگز نباید انتظار داشته باشیم که کلید

در بسته همان کلید اول باشد شاید مجبور باشیم صبر کنیم و همه صد کلید

را امتحان کنیم تا یکی از آنه در را باز کند.

گاهی اوقات کلید صدم کلیدی است که در را باز می کند و شرط رسیدن

به این کلید امتحان کردن نود و نه کلید دیگر است ،

 یادمان باشد که زندگی را هرگز نخواهیم فهمید

 اگز کلید صدم  را امتحان نکنیم فقط به این خاطر که نود و نه کلید قبلی جواب ندادند

.از روی همین زمین خوردن ها و دوباره بلند شدن هاست

که معنای زندگی فهمیده می شود و ما با توانایی ها و قدرت ها ی درون خود بیشتر

آشنا می شویم.

زندگی را نخواهیم فهمید

 اگر از ترس زمین خوردن

هرگز قدم در جاده نگذاریم.




طبقه بندی: خـــوانـــدنیـــهــــای جـــالــــب،
همه چی یا هیچی؟

منتظر باش اما معطل نشو

تحمل کن اما توقف نکن

قاطع باش اما لجباز نباش

صریح باش اما گستاخ نباش

بگو آره اما نگو حتما

بگو نه ولی نگو ابدا

این یعنی همه چی باش و همه چی نباش




طبقه بندی: عــ♥ــآشـــقــ♥ــآنـــ♥ــه،
مهم نیست

مهم نیست که خسته ام، مهم

اینه که باد ، بارون ،آسمون مال منه

مهم نیست که غمگینم ، مهم

اینه که الان پر از تجربه ام

مهم نیست که یه دونه

غصه دارم ،  مهم اینه که یه

عالمه بهانه دارم برای لبخند زدن

مهم نیست دلم شکسته ، مهم

اینه که خدا درون دلهای شکسته است

 




طبقه بندی: عــ♥ــآشـــقــ♥ــآنـــ♥ــه،
دانشجو از نگاه سهراب

اهل دانشگاهم !

روزگارم خوش نیست

ژتونی دارم ؛خرده پولی ؛سر سوزن هوشی

دوستانی دارم بهتر از شمر و یزید

دوستانی هم چون من مشروط

واتاقی که همین نزدیکی است ؛ پشت آن کوه بلند

اهل دانشگاهم !

پیشه ام گپ زدن است

گاه گاهی هم می نویسم تکلیف ؛ می سپارم به شما

تا به یک نمره ناقابل بیست که در ان زندانی است

دلتان تازه شود ؛ چه خیالی _ چه خیالی

می دانم که گپ زدن بیهوده است

خوب میدانم دانشم کم عمق است

اهل دانشگاهم !

قبله ام آموزش ؛ جانمازم جزوه ؛ مهرم میز

عشق ازپنجره ها می گیرم

همه ذرات مخ من متبلور شده است

مدرسه ام باغ آزادی بود

درس ها را آن روز حفظ می کردم در خواب

امتحان چیزی بود مثل آب خوردن

درس بی رنجش می خواندم

نمره بی خواهش می آوردم

تا معلم پارازیت می انداخت همه غش می کردند

من کسی را دیدم که از داشتن یک نمره 10 ؛ دم دانشکده پشتک می زد

دختری دیدم که به ترمینال نفرین می کرد

اتوبوسی دیدم پر از دانشجو و چه سنگین می رفت

اتوبوسی دیدم کسی از روزنه پنجره می گفت "کمک"!

سفر سبز چمن تا کوکو

بارش اشک پس از نمره تک

جنگ آموزش با دانشجو

جنگ دانشجویان سر ته دیگ غذا

جنگ نقلیه با جمعیت منتظران

حمله درس به مخ

حذف یک درس به فرماندهی رایانه

فتح یک ترم به دست ترمیم

قتل یک نمره به دست استاد

مثل یک لبخند در آخر ترم

همه جا را دیدم

اهل دانشگاهم !

اما نیستم دانشجو

کارت من گمشده است

من به مشروط شدن نزدیکم

من به یک نمره ناقابل 10 خشنودم

و به لیسانس قناعت دارم

من نمی خندم اگر دوست من می افتد

من در این دانشگاه در سراشیب کسالت هستم

خوب می دانم کی استاد کوئیز می گیرد

اتوبوس کی می اید

خوب می دانم برگه حذف کجاست

هر کجا هستم باشم

تریا ، نقلیه ، دانشکده ازآن من است

چه اهمیت دارد ، گاه می روید خار بی نظمی ها

رختها را بکنیم ، پی ورزش برویم

توپ در یک قدمی است

و نگوییم که افتادن مفهوم بدی است !

و نخوانیم کتابی که در آن  فرمول نیست

و بدانیم اگر سلف نبود همگی می مردیم !

و بدانیم اگر جزوه استاد نبود همه می افتادیم !

و بدانیم اگر نقلیه نبود همگی می مانیم

و نترسیم از حذف و بدانیم اگر حذف بنود می ماندیم

و نپرسیم کجاییم و چه کاری داریم

و نپرسیم که در قیمه چرا گوشت نیست

و اگر هست چرا یخ زده است

بد نگوییم به استاد اگر نمره تک آوردیم

کار ما نیست شناسایی مسئول غذا

کار ما شاید این است که در حسرت یک صندلی خالی.

اهل دانشگاهم !

خوب می فهمم سهم آینده ی من بیکاریست

من نمی دانم چرا می گویند مرد تاجر خوب است

و مهندس بیکار و چرا در وسط سفره ما مدرک نیست !

"چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید"

باید از آدم دانا ترسید !

باید از قیمت دانش نالید !

و به آنها فهماند که من اینجا فهم را فهمیدم .

 

 

 




طبقه بندی: طنـــ(◕‿◕)ـــز،
پروردگارا...

پروردگارا

چه كسی نزد تو گرامی است ؟

آن كه او از مردم نگران نشود و مردم نیز از او نگران نشوند

از شادی و حسد ،

ترس و نگرانی فارغ باشد

آن كه با هیچ مخلوقی كینه نورزد

و با همة آفریدگان دوست و مهربان باشد

آن كه از اندیشه من و مال من باشد

آن كه رنج و شادی را یكسان گیرد

آن كه به زیور شكیبایی و خرسندی آراسته باشد

آن كه پیوسته خرسند و بر نفس خود چیره باشد

آن كه با عزمی جزم دل و هوش خود در اندیشة من گمارده باشد

آن كه دل از پریشانی ها پرداخته است

و تدبیر كار دنیا فرو گذاشته و دل در من بسته

آن كه با دوست و دشمن و وضیع و شریف یكسان است

آن كه گرما و سرما و شادی و رنج را یكسان گیرد

آن كه شادی و خشم و آرزو در او راه ندارد

آن كه از بد و نیك گذشته و روی دل به سوی من كرده است

آن كه دل از تعلق پرداخته و به بیش و كم این جهان خرسند است

آن كه همه جا سرای او و هیچ جا سرای او نیست

آن كه به نیروی اندیشه و ثبات حقیقت موصوف است

 




طبقه بندی: خـــوانـــدنیـــهــــای جـــالــــب،
تنهایی

 

 

پیوسته دلم تشنه ی یک همدم بود

 

چشمم نه چنان که خفتگان ؛ بر هم بود

 

بودیم و گذشت عمر کوتاه اما

 

از سهم من این میانه ؛ چیزی کم بود




طبقه بندی: عــ♥ــآشـــقــ♥ــآنـــ♥ــه،
کاش...

کاش میشد تا کنی باور مرا

اشک چشم و آه سوزان مرا

کاش میشد در زمان بی کسی


حس کنی سردی دستان مرا

گفتمت عشقم به تو از جان فزون است

گفتمت سوز دلم از جان برون است

در جوابم:

خنده ایی آلوده او آتش میان دوده

و درد دلم افزوده و ...

اکنون میان حادثه یا خاطره

زهری بدل خاری به پای من

چنین بیهوده بی حاصل

نگاهم همچنان مانده به سا حل...




طبقه بندی: عــ♥ــآشـــقــ♥ــآنـــ♥ــه،
میترسم...

من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره میترسم

دین را دوست دارم ولی از کشیش ها می ترسم

قانون را دوست دارم ولی از پاسبان ها می ترسم

عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم

کودکان را دوست دارم ولی از ایینه می ترسم

سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم

من می ترسم پس هستم

این چنین میگذرد روز و روزگار من

من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم




طبقه بندی: خـــوانـــدنیـــهــــای جـــالــــب،
یادگاری...

شنبه های بی پناهی، 

جمعه های بی قراری،

عاقبت پرونده ام را 

با غبار آرزوها، 

خاک خواهد شست روزی،

باز خواهد برد بادی...

روی میز خالی من، 

صفحه باز حوادث 

در ستون تسلیت ها،

نامی از من یادگاری....




طبقه بندی: عــ♥ــآشـــقــ♥ــآنـــ♥ــه،
دل

 

گفتمش: دل میخری ؟ پرسید چند؟

 

گفتمش : دل مال تو ، تنها بخند

 

خنده کرد و دل زدستانم ربود

 

تا به خود باز آمدم او رفته بود

 

دل زدستش روی خاک افتاده بود

 

جای پایش روی دل جا مانده بود




طبقه بندی: عــ♥ــآشـــقــ♥ــآنـــ♥ــه،
دعای زیبا

دعایت میکنم هر شب به عطر میخک و مریم
الهی در دلت هرگز نباشه غصه و ماتم

دعا می کنم که هیچگاه چشمهای زیبای تو را
در انحصار قطره های اشک نبینم
دعا می کنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببینم
دعا می کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا و بوی بهار را دارد
همیشه از حرارت عشق گرم باشد
من برایت دعا می کنم که گل های وجود نازنینت هیچگاه پژمرده نشوند
برای شاپرک های باغچه ی خانه ات دعا می کنم
که بال هایشان هرگز محتاج مرهم نباشند
من برای خورشید آسمان زندگیت دعا می کنم که هیچگاه غروب نکند




طبقه بندی: خـــوانـــدنیـــهــــای جـــالــــب،
عید شما مبارک

باز هفت سین سرور
ماهی و تنگ بلور
سکه و سبزه و آب
نرگس و جام شراب
باز هم شادی عید
آرزوهای سپید
باز لیلای بهار
باز مجنونی بید
باز هم رنگین کمان
باز باران بهار
باز گل مست غرور
باز بلبل نغمه خوان
باز رقص دود عود
باز اسفند و گلاب
باز آن سودای ناب
کور باد چشم حسود
باز تکرار دعا
یا مقلب القلوب
یا مدبر النهار
حال ما گردان تو خوب
راه ما گردان تو راست
باز نوروز سعید
باز هم سال جدید
باز هم لاله عشق
خنده و بیم و امید


 




طبقه بندی: خـــوانـــدنیـــهــــای جـــالــــب،
دوستان من هم رفتنی ام مرا ببخشید از صمیم قلب...

·         اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه

·         گفت :حاج آقا یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه

·         گفتم :چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم

·         گفت: من رفتنی ام!

گفتم: یعنی چی؟

گفت: دارم میمیرم

·         گفتم: دکتر دیگه ای رفتی، خارج از کشور؟

·         گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.

·         گفتم: خدا کریمه، انشاله که بهت سلامتی میده

·         با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بمیرم یعنی خدا کریم نیست؟

·         فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گل مالید سرش

·         گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟


·         گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم از خونه بیرون نمیومدم

·         کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن

·         تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم

·         خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم

·         اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت

·         خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد

·         با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن

·         آخه من رفتنی ام و اونا انگار موندنی

·         سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم

·         بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم

·         ماشین عروس که میدیم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم

·         گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم

·         مثل پیر مردا برای همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم

·         الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و مهربون شدم

·         حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن منو قبول میکنه؟


·         گفتم: بله، اونجور که میدونم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه

·         آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر، وقتی داشت میرفت گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟


·         گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!


·         یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟

·         گفت: بیمار نیستم!

گفتم: پس چی؟

·         گفت: فهمیدم مردنیم، رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن:نه گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند : نه! خلاصه حاجی

·         مارفتنی هستیم،مگه وقتش فرقی هم داره ؟ 

باز خندید و رفت، دل من رو هم با خودش برد!

·        

 




طبقه بندی: خـــوانـــدنیـــهــــای جـــالــــب،
بعضی ها...

بعضی ها وقتی کاری داشته باشند دوستت هستند

بعضی ها وقتی گیر می کنند دوستت هستند

بعضی ها نیستند و وقتی هم هستند بهتر است نباشند

بعضی ها نیستند و ادای بودن در می آورند

بعضی ها در عین بودن هرگز نیستند

بعضی های دیگر هم به طور کلی هستند ولی آدم نیستند

آنهای دیگری هم که آدم هستند نیستند




طبقه بندی: خـــوانـــدنیـــهــــای جـــالــــب،
رفتن...

تموم شد ، رفتم نخواست که بمونم ،

 

صدایم نکرد نگفت نرو برگرد و من رفتم ،

 

رفتم به سوی تنهایی انتظار ،

 

انتظار شنیدن صدای او که بگوید دوستت دارم برگرد .

 




طبقه بندی: عــ♥ــآشـــقــ♥ــآنـــ♥ــه،

تعداد کل صفحات : 11 :: ... 5 6 7 8 9 10 11