تنها در اوج

       تمام توانش را جمع كرد تا از سنگ بالا برود. فقط چند قدم دیگر مانده بود... بالاخره رسید...حالا در بالاترین نقطه ی دنیا ایستاده بود... با غرور پشتش را راست كرد و به دور و بر نگاهی انداخت... بله! اینجا بلندترین جای جهان بود... بادی در غبغب انداخت و رو به جهان زیر پایش فریاد كشید:
«
آهای! به من نگاه كنید! دیگر بالاتر از من چیزی می بینید؟ چه كسی را جز من یارای این كار بود؟ این من هستم... تنهای تنها ...در اوج
پرنده در حالی كه چوب كوچكی در منقار داشت با نگرانی به پایین خیره شد. باز یك مزاحم دیگر روی لانه ی نیمه سازش ایستاده بود.

 




طبقه بندی: طنـــ(◕‿◕)ـــز،

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic