خار

خار

لیلی گفتچی با خودت آوردی؟»
مجنون گفتسوزن
«برای چی؟»
«واسه اینکه راه پر از خار مغیلان بود و میرفت توی پام
لیلی گفتاوهوم
و آدامسش را پف کرد، به جایی دور چشم دوخت، و توی دلش گفتخاک بر سرت! من خیال میکردم از بس عاشقی خار مار حالیت نیست! چقدر ازت بدم میاد
«چی گفتی؟»
«هیچی. گفتم باشه، مهم نیست
و به من فکر کرد. دوباره آدامسش را تندتند جوید و اینبار ترکاند
یاد من افتاد که بهش نگفته بودم پابرهنه می آیم. گفته بودم دوستت دارم

 




طبقه بندی: عــ♥ــآشـــقــ♥ــآنـــ♥ــه،

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic