دانشجو از نگاه سهراب

اهل دانشگاهم !

روزگارم خوش نیست

ژتونی دارم ؛خرده پولی ؛سر سوزن هوشی

دوستانی دارم بهتر از شمر و یزید

دوستانی هم چون من مشروط

واتاقی که همین نزدیکی است ؛ پشت آن کوه بلند

اهل دانشگاهم !

پیشه ام گپ زدن است

گاه گاهی هم می نویسم تکلیف ؛ می سپارم به شما

تا به یک نمره ناقابل بیست که در ان زندانی است

دلتان تازه شود ؛ چه خیالی _ چه خیالی

می دانم که گپ زدن بیهوده است

خوب میدانم دانشم کم عمق است

اهل دانشگاهم !

قبله ام آموزش ؛ جانمازم جزوه ؛ مهرم میز

عشق ازپنجره ها می گیرم

همه ذرات مخ من متبلور شده است

مدرسه ام باغ آزادی بود

درس ها را آن روز حفظ می کردم در خواب

امتحان چیزی بود مثل آب خوردن

درس بی رنجش می خواندم

نمره بی خواهش می آوردم

تا معلم پارازیت می انداخت همه غش می کردند

من کسی را دیدم که از داشتن یک نمره 10 ؛ دم دانشکده پشتک می زد

دختری دیدم که به ترمینال نفرین می کرد

اتوبوسی دیدم پر از دانشجو و چه سنگین می رفت

اتوبوسی دیدم کسی از روزنه پنجره می گفت "کمک"!

سفر سبز چمن تا کوکو

بارش اشک پس از نمره تک

جنگ آموزش با دانشجو

جنگ دانشجویان سر ته دیگ غذا

جنگ نقلیه با جمعیت منتظران

حمله درس به مخ

حذف یک درس به فرماندهی رایانه

فتح یک ترم به دست ترمیم

قتل یک نمره به دست استاد

مثل یک لبخند در آخر ترم

همه جا را دیدم

اهل دانشگاهم !

اما نیستم دانشجو

کارت من گمشده است

من به مشروط شدن نزدیکم

من به یک نمره ناقابل 10 خشنودم

و به لیسانس قناعت دارم

من نمی خندم اگر دوست من می افتد

من در این دانشگاه در سراشیب کسالت هستم

خوب می دانم کی استاد کوئیز می گیرد

اتوبوس کی می اید

خوب می دانم برگه حذف کجاست

هر کجا هستم باشم

تریا ، نقلیه ، دانشکده ازآن من است

چه اهمیت دارد ، گاه می روید خار بی نظمی ها

رختها را بکنیم ، پی ورزش برویم

توپ در یک قدمی است

و نگوییم که افتادن مفهوم بدی است !

و نخوانیم کتابی که در آن  فرمول نیست

و بدانیم اگر سلف نبود همگی می مردیم !

و بدانیم اگر جزوه استاد نبود همه می افتادیم !

و بدانیم اگر نقلیه نبود همگی می مانیم

و نترسیم از حذف و بدانیم اگر حذف بنود می ماندیم

و نپرسیم کجاییم و چه کاری داریم

و نپرسیم که در قیمه چرا گوشت نیست

و اگر هست چرا یخ زده است

بد نگوییم به استاد اگر نمره تک آوردیم

کار ما نیست شناسایی مسئول غذا

کار ما شاید این است که در حسرت یک صندلی خالی.

اهل دانشگاهم !

خوب می فهمم سهم آینده ی من بیکاریست

من نمی دانم چرا می گویند مرد تاجر خوب است

و مهندس بیکار و چرا در وسط سفره ما مدرک نیست !

"چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید"

باید از آدم دانا ترسید !

باید از قیمت دانش نالید !

و به آنها فهماند که من اینجا فهم را فهمیدم .

 

 

 




طبقه بندی: طنـــ(◕‿◕)ـــز،

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic