تبلیغات
.:.دغدغـــه هــای یکـــ شهــرونــدِ عــادی.:.
گنجشک و خدا

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند ،

و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت :

می اید ؛ من تنها گوشی هستم

که غصه هایش را می شنود

و یگانه قلبی ام که درد هایش را در خود نگه می دارد

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند

گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :

"با من بگو از انچه سنگینی سینه توست"

گنجشک گفت :لانه کوچکی داشتم ،

آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام ؛

تو همان را هم ازم گرفتی ،

این طوفان بی موقع چه بود ؟

چه می خواستی از لانه محقرم

کجای دنیا را گرفته بود ؟

و سنگینی در عرش طنین انداز شد .

فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود؛

خواب بودی ، باد را گفتم تا لانه ات

را واژگون کند .

آنگاه تو از کمین مار پر گشودی.

گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود .

خدا گفت " و چه بسیار بلاها که بواسطه

محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته

به دشمنی ام بر خاستی.

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود

ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت ؛

های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.





طبقه بندی: خـــوانـــدنیـــهــــای جـــالــــب،
آیینه

آیینه پرسید که چرا دیر کرده است؟

نکند دل دیگری او را اسیر کرده است؟

خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است

تنها دقایقی چند تاخیر کرده است

گفتم امروز هوا سرد بوده است

شاید موعد قرار تغییر کرده است

خندید به سادگیم ، آیینه و گفت :

احساس پاک تو را زنجیر کرده است

گفتم از عشق من چنین سخن مگوی !

گفت خوابی ؛ سال ها دیر کرده است

در ایینه به خود نگاه می کنم ؛ آه !

عشق تو عجیب مرا پیر کرده است

راست گفت آیینه که منتظر نباش

او برای همیشه دیر کرده است




طبقه بندی: عــ♥ــآشـــقــ♥ــآنـــ♥ــه،
عاقبت عشق

عاقبت عشق را در سیاهی شبهای تنهایی باید جست !

عاقبت عشق را در دشتی که دیگر

کویری خشک و بی جان است باید جست !

کجاست آن سرسبزی و طراوت ؟

کجاست آن رود ارام و پرآب ؟

دیگر هیچ نیست در اینجا ، حتی خودت هم نیستی !

تو کجایی ؟ خدا می داند !

عاقبت عشق را در آن دنیا باید دید !

باید دید و گریست و به عشق های این زمانه خندید !

بدون التهاب اشیانه عشقت را ویران کرد ،

تو در اینجا ارام و قرار نداشتی !

بدون پشیمانی قلب بی گناه تو را به دست

ابدیت سپرد 0 تو در اینجا یخ زده بودی !

عاقبت عشق تو همین شد که از قبل پیش بینی می شد !

ان روزهای شیرین گذشت !

ان روزهایی که قلبت برای کسی که

دنیای تو بود می تپید گذشت !

امروز دیگر عمری از تو باقی نمانده که

بخواهی قلبی در سینه داشته باشی

تا حتی یک احظه برای خودت بتپد !

یک لحظه شادن بودن در این لحظه ها

آرزوی توست ، آرزویی که هر کس

آن را بشنود به تو و این روزگار پوچ می خندد !

نه تقصیر تو بود و نه تقصیر دلت !

مقصر عشق بود که تو را در دام خویش اسیر کرد !

تو را شکنجه کرد تا بفهمی لحظه های عاشقی شیرین

است اما به شیرینی تلخی های لحظه رفتن !

عاقبت عشق را در چند قطره خون و یک عمر ماتم ،

یا یک عمر رفتن باید جست !

 

 

 




طبقه بندی: عــ♥ــآشـــقــ♥ــآنـــ♥ــه،
زندگی را نخواهم فهمید

زندگی را نخواهم فهمید

 اگر از همه گل های سرخ دنیا متنفر باشیم

فقط چون در کودکی وقتی خواستیم گل سرخی را بچینیم

خاری در دستمان فرو رفته است ؟

زندگی را نخواهیم فهمید

 اگر دیگر آرزو کردن و رویا دیدن را

از یاد ببریم و جرات زندگی بهتر داشتن را لب تاقچه

به فراموشی بسپاریم فقط به این خاطر که در گذشته

یک یا چند تا از آرزوهایمان اجابت نشدند.

زندگی را نخواهیم فهمید

 اگر عزیزی را برای همیشه ترک

کنیم فقط به این خاطر در یک لحظه خطایی از او سر زد

و حرکت اشتباهی انجام داد.

زندگی را نخواهیم فهمید

 اگر دیگر درس و مشق

را رها کنیم و به سراغ کتاب نرویم فقط چون در یک آزمون

نمره خوبی به دست نیاوردیم و نتوانستیم یک سال قبول شویم.

زندگی را نخواهیم فهمید

 اگر دست از تلاش و کوشش برداریم

فقط به این دلیل که یک بار در زندگی سماجت و پیگیری ما بی نتیجه ماند..

زندگی را نخواهیم فهمید

 اگر همه دست هایی را که برای

دوستی به سمت ما دراز می شوند ؛ پس بزنیم فقط به این دلیل که یک روز

یک دوست غافل به ما خیانت کرد و از اعتماد ما سو استفاده کرد.

زندگی را هرگز نخواهیم فهمید

 اگر چون یک بار در عشق شکست خوردیم

دیگر جرات عاشق شدن را از دست بدهیم و از دل بستن بهراسیم.

زندگی را نخواهیم فهمید

 اگر همه شانس ها و فرصت های طلایی همین الان

را نادیده بگیریم فقط به این خاطر که در یک یا چند تا از فرصت ها موفق نبوده ایم.

فراموش نکنیم که بسیاری اوقات در زندگی وقتی به در بسته ای می رسیم

ویک صد کلید در دستمان است ، هرگز نباید انتظار داشته باشیم که کلید

در بسته همان کلید اول باشد شاید مجبور باشیم صبر کنیم و همه صد کلید

را امتحان کنیم تا یکی از آنه در را باز کند.

گاهی اوقات کلید صدم کلیدی است که در را باز می کند و شرط رسیدن

به این کلید امتحان کردن نود و نه کلید دیگر است ،

 یادمان باشد که زندگی را هرگز نخواهیم فهمید

 اگز کلید صدم  را امتحان نکنیم فقط به این خاطر که نود و نه کلید قبلی جواب ندادند

.از روی همین زمین خوردن ها و دوباره بلند شدن هاست

که معنای زندگی فهمیده می شود و ما با توانایی ها و قدرت ها ی درون خود بیشتر

آشنا می شویم.

زندگی را نخواهیم فهمید

 اگر از ترس زمین خوردن

هرگز قدم در جاده نگذاریم.




طبقه بندی: خـــوانـــدنیـــهــــای جـــالــــب،
همه چی یا هیچی؟

منتظر باش اما معطل نشو

تحمل کن اما توقف نکن

قاطع باش اما لجباز نباش

صریح باش اما گستاخ نباش

بگو آره اما نگو حتما

بگو نه ولی نگو ابدا

این یعنی همه چی باش و همه چی نباش




طبقه بندی: عــ♥ــآشـــقــ♥ــآنـــ♥ــه،
مهم نیست

مهم نیست که خسته ام، مهم

اینه که باد ، بارون ،آسمون مال منه

مهم نیست که غمگینم ، مهم

اینه که الان پر از تجربه ام

مهم نیست که یه دونه

غصه دارم ،  مهم اینه که یه

عالمه بهانه دارم برای لبخند زدن

مهم نیست دلم شکسته ، مهم

اینه که خدا درون دلهای شکسته است

 




طبقه بندی: عــ♥ــآشـــقــ♥ــآنـــ♥ــه،
دانشجو از نگاه سهراب

اهل دانشگاهم !

روزگارم خوش نیست

ژتونی دارم ؛خرده پولی ؛سر سوزن هوشی

دوستانی دارم بهتر از شمر و یزید

دوستانی هم چون من مشروط

واتاقی که همین نزدیکی است ؛ پشت آن کوه بلند

اهل دانشگاهم !

پیشه ام گپ زدن است

گاه گاهی هم می نویسم تکلیف ؛ می سپارم به شما

تا به یک نمره ناقابل بیست که در ان زندانی است

دلتان تازه شود ؛ چه خیالی _ چه خیالی

می دانم که گپ زدن بیهوده است

خوب میدانم دانشم کم عمق است

اهل دانشگاهم !

قبله ام آموزش ؛ جانمازم جزوه ؛ مهرم میز

عشق ازپنجره ها می گیرم

همه ذرات مخ من متبلور شده است

مدرسه ام باغ آزادی بود

درس ها را آن روز حفظ می کردم در خواب

امتحان چیزی بود مثل آب خوردن

درس بی رنجش می خواندم

نمره بی خواهش می آوردم

تا معلم پارازیت می انداخت همه غش می کردند

من کسی را دیدم که از داشتن یک نمره 10 ؛ دم دانشکده پشتک می زد

دختری دیدم که به ترمینال نفرین می کرد

اتوبوسی دیدم پر از دانشجو و چه سنگین می رفت

اتوبوسی دیدم کسی از روزنه پنجره می گفت "کمک"!

سفر سبز چمن تا کوکو

بارش اشک پس از نمره تک

جنگ آموزش با دانشجو

جنگ دانشجویان سر ته دیگ غذا

جنگ نقلیه با جمعیت منتظران

حمله درس به مخ

حذف یک درس به فرماندهی رایانه

فتح یک ترم به دست ترمیم

قتل یک نمره به دست استاد

مثل یک لبخند در آخر ترم

همه جا را دیدم

اهل دانشگاهم !

اما نیستم دانشجو

کارت من گمشده است

من به مشروط شدن نزدیکم

من به یک نمره ناقابل 10 خشنودم

و به لیسانس قناعت دارم

من نمی خندم اگر دوست من می افتد

من در این دانشگاه در سراشیب کسالت هستم

خوب می دانم کی استاد کوئیز می گیرد

اتوبوس کی می اید

خوب می دانم برگه حذف کجاست

هر کجا هستم باشم

تریا ، نقلیه ، دانشکده ازآن من است

چه اهمیت دارد ، گاه می روید خار بی نظمی ها

رختها را بکنیم ، پی ورزش برویم

توپ در یک قدمی است

و نگوییم که افتادن مفهوم بدی است !

و نخوانیم کتابی که در آن  فرمول نیست

و بدانیم اگر سلف نبود همگی می مردیم !

و بدانیم اگر جزوه استاد نبود همه می افتادیم !

و بدانیم اگر نقلیه نبود همگی می مانیم

و نترسیم از حذف و بدانیم اگر حذف بنود می ماندیم

و نپرسیم کجاییم و چه کاری داریم

و نپرسیم که در قیمه چرا گوشت نیست

و اگر هست چرا یخ زده است

بد نگوییم به استاد اگر نمره تک آوردیم

کار ما نیست شناسایی مسئول غذا

کار ما شاید این است که در حسرت یک صندلی خالی.

اهل دانشگاهم !

خوب می فهمم سهم آینده ی من بیکاریست

من نمی دانم چرا می گویند مرد تاجر خوب است

و مهندس بیکار و چرا در وسط سفره ما مدرک نیست !

"چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید"

باید از آدم دانا ترسید !

باید از قیمت دانش نالید !

و به آنها فهماند که من اینجا فهم را فهمیدم .

 

 

 




طبقه بندی: طنـــ(◕‿◕)ـــز،
پروردگارا...

پروردگارا

چه كسی نزد تو گرامی است ؟

آن كه او از مردم نگران نشود و مردم نیز از او نگران نشوند

از شادی و حسد ،

ترس و نگرانی فارغ باشد

آن كه با هیچ مخلوقی كینه نورزد

و با همة آفریدگان دوست و مهربان باشد

آن كه از اندیشه من و مال من باشد

آن كه رنج و شادی را یكسان گیرد

آن كه به زیور شكیبایی و خرسندی آراسته باشد

آن كه پیوسته خرسند و بر نفس خود چیره باشد

آن كه با عزمی جزم دل و هوش خود در اندیشة من گمارده باشد

آن كه دل از پریشانی ها پرداخته است

و تدبیر كار دنیا فرو گذاشته و دل در من بسته

آن كه با دوست و دشمن و وضیع و شریف یكسان است

آن كه گرما و سرما و شادی و رنج را یكسان گیرد

آن كه شادی و خشم و آرزو در او راه ندارد

آن كه از بد و نیك گذشته و روی دل به سوی من كرده است

آن كه دل از تعلق پرداخته و به بیش و كم این جهان خرسند است

آن كه همه جا سرای او و هیچ جا سرای او نیست

آن كه به نیروی اندیشه و ثبات حقیقت موصوف است

 




طبقه بندی: خـــوانـــدنیـــهــــای جـــالــــب،
تنهایی

 

 

پیوسته دلم تشنه ی یک همدم بود

 

چشمم نه چنان که خفتگان ؛ بر هم بود

 

بودیم و گذشت عمر کوتاه اما

 

از سهم من این میانه ؛ چیزی کم بود




طبقه بندی: عــ♥ــآشـــقــ♥ــآنـــ♥ــه،
کاش...

کاش میشد تا کنی باور مرا

اشک چشم و آه سوزان مرا

کاش میشد در زمان بی کسی


حس کنی سردی دستان مرا

گفتمت عشقم به تو از جان فزون است

گفتمت سوز دلم از جان برون است

در جوابم:

خنده ایی آلوده او آتش میان دوده

و درد دلم افزوده و ...

اکنون میان حادثه یا خاطره

زهری بدل خاری به پای من

چنین بیهوده بی حاصل

نگاهم همچنان مانده به سا حل...




طبقه بندی: عــ♥ــآشـــقــ♥ــآنـــ♥ــه،
میترسم...

من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره میترسم

دین را دوست دارم ولی از کشیش ها می ترسم

قانون را دوست دارم ولی از پاسبان ها می ترسم

عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم

کودکان را دوست دارم ولی از ایینه می ترسم

سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم

من می ترسم پس هستم

این چنین میگذرد روز و روزگار من

من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم




طبقه بندی: خـــوانـــدنیـــهــــای جـــالــــب،
یادگاری...

شنبه های بی پناهی، 

جمعه های بی قراری،

عاقبت پرونده ام را 

با غبار آرزوها، 

خاک خواهد شست روزی،

باز خواهد برد بادی...

روی میز خالی من، 

صفحه باز حوادث 

در ستون تسلیت ها،

نامی از من یادگاری....




طبقه بندی: عــ♥ــآشـــقــ♥ــآنـــ♥ــه،
دل

 

گفتمش: دل میخری ؟ پرسید چند؟

 

گفتمش : دل مال تو ، تنها بخند

 

خنده کرد و دل زدستانم ربود

 

تا به خود باز آمدم او رفته بود

 

دل زدستش روی خاک افتاده بود

 

جای پایش روی دل جا مانده بود




طبقه بندی: عــ♥ــآشـــقــ♥ــآنـــ♥ــه،