تبلیغات
.:.دغدغـــه هــای یکـــ شهــرونــدِ عــادی.:.
بچه عاشق
آموخته ام که

آموخته ام که : همیشه کسی هست که به ما احتیاج دارد.

آموخته ام که : هیچ وقت هیچ وقت قضاوت نکنم.

آموخته ام که : انسان های بزرگ هم اشتباه می کنند.

آموخته ام که : همیشه همیشه بخندم.

آموخته ام که : هرگز نگذارم کسی عصبانیتم را ببیند.

آموخته ام که : هرگاه ترسیده ام ، شکست خورده ام.

آموخته ام که : هرگز وابسته کسی نباشم .

آموخته ام که : زمان زیادی نیاز است تا من به

آن شخصی تبدیل شوم که آرزویش را دارم.

آموخته ام که : یا تو رفتارت را کنترل میکنی

یا رفتارت تو را کنترل می کنند.

آموخته ام که : گاهی اوقات حق دارم عصبانی

شوم اما این حق را ندارم که ظالم و ستمکار باشم.

آموخته ام که : زندگی را از طبیعت بیاموزم چون

بید متواضع باشم ، چون سرو ، راست قامت ، مثل

صنوبر، صبور ، مثل رود ، روان ، مثل خورشید ،

با سخاوت و مثل ابر با کرامت باشم.

آموخته ام که : اگر مایلم پیام عشق را بشنوم ،

خود نیز بایستی آن را ارسال کنم ...

 

 




طبقه بندی: خـــوانـــدنیـــهــــای جـــالــــب،
خداحافظ

میگویی : من تنهایی را دوست دارم؟

این بهانه ی خوبی برای جدایی نیست

دنیا از آنچه می پنداری کوچکتر است

فردا می آید ودر حسرت با هم بودن های دیروز

اما افسوس, می دانی؟ دنیا فقط به جلو می تازد

خدا نگهدار

فقط ای کاش

می توانستی خاطراتت را هم ببری

من چگونه صدایت را درون خاطراتت پیدا کنم...





طبقه بندی: عــ♥ــآشـــقــ♥ــآنـــ♥ــه،
فریاد تو خالی

کوچک که بودیم چه دلهای بزرگی داشتیم

اکنون که بزرگیم چه دل تنگیم

کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را

از نگاهش می توان خواند

اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد

و دل خوش کردیم که سکوت کرده ایم

سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست !!!




طبقه بندی: عــ♥ــآشـــقــ♥ــآنـــ♥ــه،
ساده ترین...

ساده ترین نگاهت را میخواهم ...لبریز از عشق و امید...

ساده ترین کلامت را میخواهم ...موجی از خوبیهای زلال...

ساده ترین عبورت را میخواهم از رهگذر تنهایی قلبم...

ساده ترین پندارهای عاشقانه ات را میخواهم...

در قاب اندیشه هایم بگنجانم ...

ساده ترین احساسات کودکانه ات را میخواهم...

حتی به اندازه لبهای جمع شده در هوس یک بغض کودکانه...

ساده ترین بارش چشمانت را میخواهم ...

در کنار پنجره ایی رو به ماه ...

ساده ترین نوازشهای تو را میخواهم...

گیسوانم همیشه در انتظار دستان توست ...

ساده ترین آغوشت را باز کن تنهای تنهایم ...

به اندازه کوچه باغ های تنهایی دلم ...

حرم گرمای وجودت زمستان قلبم را به بهار میکشاند ...

ترنم پرستوها و چلچله ها پرواز را یادآورم میشوند...

و من اینجا تنهای تنها با اندوهی بس ساده تر از آنچه تصور کنی ...

ساده ترین پروازت را بخاطر خواهم سپرد...

ای دست نیافتنی ترینم...




طبقه بندی: عــ♥ــآشـــقــ♥ــآنـــ♥ــه،
همچنان...

همچنان لحظه های سرد تنهایی میگذرد

اما هنوز باور ندارم که تنهایم !

همچنان عمر میگذرد ولی هنوز باور ندارم

که در این دو روز دنیا ،دو روز آن پر از غم است !

همچنان زندگی ساز خودش را میزند ولی

سرنوشت با آن ساز نمی رقصد !

همچنان در حسرت بهار نشسته ام ، اما

نمی دانم که خزانی زیباتر از بهار را

پشت سر گذاشته ام !

همچنان هوای چشمهایم گریان است ،

روزها بارانیست و شبها طوفانیست !

همچنان این لحظه های نفسگیر زندگی را

میگذرانم اما هنوز باور ندارم که دیگر

هیچ امیدی در قلبم نیست !

امید من دیروز بود که گذشت ،

امید من فرداست که از فردا نیز ناامیدم !

دیروز هر چه بود گذشت ،

اما هر چه پیش خواهد آمد دیگر نخواهد گذشت

و در دلم باقی خواهد ماند !

همچنان از نگاه گل پژمرده در

گلدان خشک می فهمم که پرپرم !

همچنان از آواز بی صدای پرنده در

قفس میفهمم که من نیز در قفسی

به بزرگی دنیا اسیرم !

همچنان از سکوت سرد شبانه

میفهمم که آسمان بی مهتاب

است و امشب نیز شب دلگیریست !

دلم میخواهد امیدوار باشم ، اما

امید من خواب است !

همچنان لحظه های سرد زندگی

میگذرد اما هنوز باور

ندارم که وجودم از سردی لحظه ها

یخ زده است !!!!!!!

 

 




طبقه بندی: عــ♥ــآشـــقــ♥ــآنـــ♥ــه،
کم هزینه ترین لذتهای دنیا

اعصابم خورده ، بدهکارم ، گرفتارم و

حوصله ندارم ، دلم می خواد گریه کنم ...

اگه کمی و فقط کمی بخواهیم از زندگی

لذت ببریم و نگاهمان را کمی بهتر کنیم بسیاری

از لذت ها نه وقت زیادی می خواهد و نه پول زیادی.

پس منتظر تغییرات زیاد در یه روزی که

معلوم نیست کی باشد نباشیم...

در کوچکترین اتفاقات عظیم ترین تجارب بشر

نهفته است.باور کنید ...چکار کنیم ، کارهای

از قبیل :
1- به تماشای غروب آفتاب بنشینید.

2- بیشتر بخندید.

3- کمتر گله کنید.

4- با تلفن کردن به یک دوست قدیمی، او را غافلگیر کنید.

5- هدیه‌هایی که گرفته‌اید را بیرون بیاورید و تماشا کنید. شاید برایتان قابل استفاده باشند.

6- دعا کنید.

7- در داخل آسانسور با آدمها صحبت کنید.

8- هر از گاهی نفس عمیق بکشید.

9- لذت عطسه کردن را حس کنید.

10- قدر این که پایتان نشکسته است را بدانید.

11- زیر دوش آواز بخوانید.

12- با بقیه فرق داشته باشید.

13- کفشهایتان را عوضی پایتان کنید و به خودتان بخندید.

14- به دنیای بالای سرتان خیره شوید.

15- با حیوانات بازی کنید.

16- کارهای برنامه‌ریزی نشده انجام دهید. برای انجام آن در همین آخر هفته برنامه‌ریزی کنید!

17- برای کاری برنامه‌ریزی کنید و آن را درست طبق برنامه انجام دهید. البته کار مشکلی است!

18- از تناقضات لذت ببرید.

19- دستان خود را در آسمان تکان دهید.

20- در حوض یا استخری که ماهی دارد شنا کنید، کنار آنها.

21- از درخت بالا بروید.

22- در حال رفتن به کلاس، یکبار دور خودتان بچرخید.

23- به دیگران بگوئید که خوشگل شده‌اند.

24- مجموعه‌ای از یک چیز (تمبر، برگ، سنگ، جغد، ) برای خودتان جمع‌آوری کنید.

25- هر وقت که امکانش وجود داشت پابرهنه راه بروید.

26- آدم برفی یا خانه ماسه‌ای بسازید.

27- بدون آن که مقصد خاصی داشته باشید پیاده روی کنید.

28- وقتی تمام امتحاناتتان تمام شد، برای خودتان یک بستنی بخرید و با لذت بخورید.

29- جلوی آینه شکلک در بیاورید و خودتان را سرگرم کنید.

30- فقط نشنوید، سعی کنید گوش کنید.

31- رنگهای اصلی را بشناسید و از آنها لذت ببرید.

32- وقتی از خواب بیدار می‌شوید، زنده بودنتان را حس کنید.

33- زیر باران راه بروید.

34- تا جایی که می‌توانید بالا بپرید.

35- برقصید. حتی در تختخواب.

36- کمتر حرف بزنید و بیشتر بگوئید.

37- قبل از آن که مجبور به رژیم گرفتن بشوید، حرکات ورزشی انجام دهید.

38- بازی شطرنج را یاد بگیرید.

39- کنار رودخانه یا دریا بنشینید و در سکوت به صدای آب گوش کنید.

40_هرگز شوخ طبعی خود را از دست ندهید.

                       

                                                            




طبقه بندی: خـــوانـــدنیـــهــــای جـــالــــب،
آسمان

آُسمان را بنگر و به سکوت پر رمز و رازش

بیاندیش ستاره ی خود را در

آسمان زندگیت پیدا کن و به سمت آن

ستاره حرکت کن.

نگران راه مباش ،

آنکه ستاره را برای تو آفرید ،

راه رسیدن به آن را نیز نشانت خواهد داد.




طبقه بندی: عــ♥ــآشـــقــ♥ــآنـــ♥ــه،
دلتنگم

دلم برای کسی تنگ است

که چشمهای قشنگش را

به عمق ابی دریا می دوزد

و شعرهای قشنگی چون پرواز پرنده ها می خواند

دلم برای کسی تنگ است

کسی که خالی وجودم را از خود پر می کند

و پری دلم را بی وجود خود خالی !

دلم برای کسی تنگ است

کسی که بی مانند است

کسی که دوست داشتن را تنها او میفهمد

دلم برای کسی تنگ است

که وقتی می آید زبانم بند می آید از شوق ...

و پایان می دهد حضور سبزش بر غم هایم

کسی که من همیشه دلم برایش تنگ می شود

دوست داشتنی ترین فرد روی زمین است




طبقه بندی: عــ♥ــآشـــقــ♥ــآنـــ♥ــه،
شما خوشبختید...

اگر امروز صبح سالم از خواب برخاستید ؛

قدر سلامتی خود را بدانید  زیرا  یک میلیون نفر

تا یک هفته دیگر زنده نخواهند بود.

اگر تا کنون از آسیب های جنگ ، تنهایی در سلول

زندان ، عذاب شکنجه ، یا گرسنگی در امان بوده اید ؛

وضعیت شما از وضعیت 500 میلیون نفر در دنیا

بهتر است.

اگر میتوانید بدون ترس از زندانی شدن یا مرگ ،

وارد مسجد یا کلیسا شوید ،

وضع شما از 3 میلیون نفر در دنیا بهتر است.

اگر در یخچال شما خوراکی و غذا وجود دارد ،

اگر کفش و لباس دارید ، اگر تختخواب و

سر پناهی دارید ؛

در این صورت شما از 75 درصد مردم جهان

ثروتمندتر هستید.

اگر در بانکی حساب دارید ، و اگر در جیب تان

پول دارید ؛

شما به 8 درصد مردم دنیا که چنین شرایطی

دارند تعلق دارید.

اگر شما این نوشته را می خوانید  از سه خوشبختی

بهره مند هستید ؛

1.کسی به فکر شما بوده است و این مطالب را برای

شما نوشته تا از شرایط خوبی که دارید آگاه شوید.

2.شما به 200 میلیون نفری که قادر به خواندن نیستند

تعلق ندارید.

3.شما جزو 10 درصد از مردم دنیا هستید که کامپیوتر دارند.

پس به قول یکنفر :

طوری کار کنید که انگار نیازی به پول ندارید ،

طوری عشق بورزید که انگار هرگز آزرده خاطر نشده اید،

طوری برقصید که انگار هیچکس شما را نمی بیند ،
طوری آواز بخوانید که انگار هیچکس صدای شما را نمی شنود ،

و بالاخره طوری زندگی کنید که انگار زمین ، بهشت است.

مطمئن باشید در هر جایگاهی که هستید اگر بخواهید

خوشبخت ترین آدم کره ی خاکی خواهید بود ...

فقط کمی تلاش ، کمی نیمه ی پر لیوان و کمی تشکر از خداوند،

خوشبختی از آن شماست ...




طبقه بندی: خـــوانـــدنیـــهــــای جـــالــــب،
کاش

کاش دنیا خانه مهر و محبت بود...

کاش می توانستم بی خیال و فارغ

دست بگشاییم و همه را در آغوش بگیریم

بی سختی...

کاشکی چشمهایمان خالی از ریا بود

و حرفهایمان

حرف باد ویک روز ودو روز نبود...

دیگر جای گله نیست...

من بدین بیمایگی...بدین افسردگی

نگاهها عادت می کنم کم کم...

وچه بد است عادتهای سنگی...

چه سبک شده است هستی، پشت

لبخندهای دروغینمان !

کاشکی وزن بیشتری به روی

شانه حس می کردم...

کاشکی از این دریاچه روزی بیرون شوم...

چشمه ای ...لب جویی...

ونگاه مهربانی که تا آخرین روز

زندگیم باقی بماند...

نه بماند حتی خشمگین...

ولی بمان !!!!!!!!!

 




طبقه بندی: عــ♥ــآشـــقــ♥ــآنـــ♥ــه،
افسوس

از دیروزها به دنبالت دویدم

 

و به امید دیدارت به امروز رسیدم

 

ولی افسوس...........!

 

افسوس که تو به فرداها سفر کردی..............!


(تقدیم به کسانی که در تنهایی خود تنها ماندند)

 

 




طبقه بندی: عــ♥ــآشـــقــ♥ــآنـــ♥ــه،
خدایا

هرگاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگیرد

تو او را خراب کردی.

خدایا ، به هر که و هر چه دل بستم.

تو دلم را شکستی.

عشق هر کسی را که به دل گرفتم ،

تو قرار از من گرفتی.

هر کجا خواستم دل مضطرب و د ردمندم را آرامش دهم

در سایه امیدی ، و به خاطر آرزویی ، برای دلم امنیتی به وجود آورم 

تو یکباره همه را بر هم زدی.

و در طوفان های وحشتزای حوادث رهایم کردی.

تا هیچ آرزویی در دل نپرورم.

هیچ وقت آرامش و امنیتی در دل خود احساس نکنم...

تو این چنین کردی تا به غیر از تو محبوبی نگیرم

و به جزء تو آرزویی نداشته باشم.

و جزء تو به چیزی یا کسی امید نبندم.

و جزء در سایه توکل به تو ، آرامش و امنیت احساس نکنم...

"خدایا تو را بر همه این نعمتها شکر می کنم."




طبقه بندی: عــ♥ــآشـــقــ♥ــآنـــ♥ــه،
تقصیر سرنوشته

به با تو بودن عادت کرده ام

و گاه و بی گاه به خوبی هایت

به مهربانی هایت خو گرفته ام اما تو

از رفتن و جدایی می گویی و من پر از

هراس و دلهره...می خوای بروی؟

باید جلوی ساعت زمان را بگیرم

اما نمی توانم ، دستم به ساعت زمان نمی رسد...

به ماه گفتم :تو می خواهی از پیشم بروی

ماه زیر گوشم آهسته نجوا کرد:لحظه ی دیدار نزدیک است !

دوباره گفتم :پس غم دوری اش را چه کنم؟؟؟.....




طبقه بندی: عــ♥ــآشـــقــ♥ــآنـــ♥ــه،
خیال یا واقعیت؟

اگر تو دیرت شده اتوبوس هم دیر می آید ،

اگر زود برسی اتوبوس دیر می آید ،

اگر دیر برسی اتوبوس زود رفته است،
اگر بلیت نداشته باشی پول خرد هم نداری،

وقتی پول خرد داری که بلیت هم داری.

 

مادر همیشه راه بهتری برای انجام کارتان پیشنهاد می کند ،

البته بعد از اینکه کار را به سختی انجام داده باشید.

هر چه بیشتر سعی کنید چیزی را از مادرتان پنهان کنید

او بیشتر به وب کم شبیه می شود.

 

80درصد امتحانات پایان ترم بر اساس کلاسی است که

در آن غایب بوده ای .

 

وقتی قبل از امتحانات نکات را مرور می کنی

مهمترینشان ناخوانا ترینشان است.

 

اگر در توده یا کپه ای به دنبال چیزی بگردی ،

چیز مورد نظر حتما در ته قرار دارد.

 

هیچ کاری آن طور که به نظر می رسد ساده نیست.

 

وقتی در ترافیک گیر کرده ای لاینی که تو

در آن هستی دیرتر راه می افتد.

 

هر کاری بیش از آنچه فکرش را می کنی

دو برابر آنچه باید وقت می برد، مگر اینکه

آن کار ساده به نظر برسد که در آن صورت سه برابر وقت می گیرد.

 

هر چیزی که بتواند خراب شود ، خراب می شود آن

هم در بدترین زمان ممکن.

 

اگر چیزی را مقاوم در برابر حماقت احمق ها بسازی،

احمق باهوش تری پیدا می شود و کارت را خراب می کند.

 

در صورتی که شانس انجام درست یک کار

پنجاه پنجاه باشد احتمال غلط انجام دادن آن نود درصد است.

 

وسایل نقلیه اعم از اتوبوس ، قطار ، هواپیما و...

همیشه دیرتر از موعد حرکت می کنند مگر

 آنکه شما دیر برسید، در این صورت درست سر وقت رفته اند.

 

همه خوب ها تصاحب شده اند ، اگر تصاحب نشده باشند

حتما دلیلی دارد.

هر چه شخص مذکور بهتر و مناسب تر باشد

فاصله اش از تو بیشتر است.

 

شعور ضربدر زیبایی ضربدر دسترس بودن

مساوی عددی ثابت است .(که این عدد همیشه صفر است).

 

میزان عشق دیگران نسبت به تو ، نسبت عکس دارد

با میزان علاقه تو به آنها.

 

چیزهایی که یک زن را بیش از هر چیز به مردی جذب می کند

همان هایی اند که چند سال بعد بیشترشان

تنفر را از آنها خواهد داشت.

 

پس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

"لبخند بزن ...فردا روز بدتریه"




طبقه بندی: خـــوانـــدنیـــهــــای جـــالــــب،
سرانجام قصه ی چت

شدم با چت اسیر و مبتلایش

شبا پیغام می دادم از برایش

به من می گفت هیجده ساله هستم

تو اسمت را بگو ، من هاله هستم

بگفتم اسم من هم هست فرهاد

ز دست عاشقی صد داد و بیداد

بگفت هاله زموهای کمندش

کمان  ابرو و قد بلندش

بگفت چشمان من خیلی فریباست

ز صورت هم نگو البته زیباست

ندیده عاشق زارش شدم من

اسیرش گشته بیمارش شدم من

ز بس هر شب به او چت می نمودم

به او من کم کم عادت می نمودم

برای دیدنش بی تاب بودم

ز فکرش بی خور و بی خواب بودم

به خود گفتم که وقت آن رسیده

که بینم چهره ی ان نور دیده

به او گفتم که قصدم دیدن توست

زمان دیدن و بوییدن توست

ز رویارویی ام او طفره می رفت

هراسان بود او از دیدنم سخت

خلاصه راضی اش کردم به اجبار

گرفتم روز بعدش وقت دیدار

رسید از راه ، وقت و روز موعود

زدم از خانه بیرون اندکی زود

چو دیدم چهره اش قلبم فرو ریخت

تو گویی اژدهایی بر من اویخت

به جای هاله ی ناز و فریبا

بدیدم زشت رویی بود آنجا

ندیدم من اثر از قد رعنا

کمان ابرو و چشم فریبا

مسن تر بود او از مادر من

بشد صد خاک عالم بر سر من

ز ترس و وحشتم از هوش رفتم

از آن ماتم کده مدهوش رفتم

به خود چون آمدم ، دیدم که او نیست

دگر آن هاله ی بی چشم و رو نیست

به خود لعنت فرستادم که دیگر

نیابم با چت از بهر خود همسر

بگفتم سر گذشتم را به "نیما"

به شعر آورد او هم آنچه بشنید

که تا گیرند از آن درس عبرت

سرانجامی ندارد قصه ی چت




طبقه بندی: طنـــ(◕‿◕)ـــز،
فقط بخاطر تو

به خاطر روی زیبای تو بود

که نگاهم به روی هیچ کس خیره نماند

به خاطر دستان پر مهر و گرم تو بود

که دست هیچ کس را در هم نفشردم

به خاطر حرفهای عاشقانه تو بود

که حرفهای هیچ کس را باورنداشتم

به خاطر دل پاک تو بود

که پاکی باران را درک نکردم

به خاطر عشق بی ریای تو بود

که عشق هیچ کس را بی ریا ندانستم

به خاطر صدای دلنشین تو بود

که حتی صدای هزار نی روی دلم ننشست

و به خاطر خود تو بود

فقط به خاطر تو

 




طبقه بندی: عــ♥ــآشـــقــ♥ــآنـــ♥ــه،
خدا می تواند...

وقتی در عشق ورزیدن احساس ناتوانی می کنی

و وقتی احساس می کنی که هیچ کس نمی تواند

درد هایت را التیام بخشد یا خیلی تنهایی :

به یاد بیاور دوست من...

خدا می تواند...

وقتی احساس می کنی به خاطر گناهانت قابل بخشش

نیستی و هیچ کس نمی تواند تو را دوست بدارد:

به خاطر بیاور نازنینم...


خدا می تواند...

وقتی فکر می کنی هیچ کس غم های دلت را

نمی فهمد و احساس نمی کند:

بدان خوب من...

خدا می تواند...

وقتی به بن بست رسیدی که حس کردی

هیچ کس صدایت را نمی تواند بشنود:

مطمئن باش یار من...

خدا می تواند...

و سرانجام وقتی هیچ کس به تو عشق نمی ورزد

و نمی تواند آنطور که هستی دوست بدارد:

بهترینم...

خدا می تواند...

تا ابد...





طبقه بندی: خـــوانـــدنیـــهــــای جـــالــــب،
آموختم که:

آموختم که:

بهترین کلاس دنیا محضر بزرگترهاست.

آموختم که:

وقتی سعی می کنی عملی را تلافی کنی و

حسابت را تصفیه کنی؛تنها به او اجازه

می دهی بیشتر تو را برنجاند.

آموختم که:

هیچ کسی کامل نیست،مگر اینکه عاشق او شوی.

آموختم که:

هر چه زمان کمتری داشته باشم کارهای بیشتری انجام می دهم.

آموختم که:

اگر کسی بگوید روز مرا ساخته ای ،روز مرا ساخته است.

آموختم که:

اگر به هیچ طریقی قادر نیستیم کمک کنم،برای او دعا کنم.

آموختم که:

هر چه  ادمی نسبت به جبر زمانه اش جدی باشد؛

اما همیشه به دوستی نیاز دارد که بتواند بدون تکلف و ساده لوحانه با او برخورد کند.

آموختم که:

گاهی اوقات همه آن چیزی که انسان نیاز دارد،

دستی برای گرفتن و قلبی برای درک شدن است.

آموختم که:

باید شکرگذار باشیم که خداوند

هر چه را که از او خواستیم به ما نداده است.

آموختم که:

زیر ظاهر سرسخت هر انسانی فردی نهفته

که خواهان تمجید و دوست داشتن است.

اموختم که:

زندگی سخت است،ولی من سخت ترم.

آموختم که:

وقتی در بندر، غم لنگر می گیرد

شادی در جای دیگر شناور است.

آموختم که:

همه خواهان آنند که در اوج  قله زندگی کنند

اما همه شادی ها و پیشرفت ها زمانی رخ می دهد که در حال صعود به آن هستی.

آموختم که:

پند دهی فقط در دو برهه از زمان جایز است

زمانی که از تو خواسته می شود و هنگامی که

خطر زندگی کسی را تهدید می کند.




طبقه بندی: خـــوانـــدنیـــهــــای جـــالــــب،
قرار ملاقات

نشسته بودم رو نیمکت پارک ، کلاغ ها رو می شمردم تا بیاید.

سنگ می انداختم بهشان.می پریدند دورتر می نشستند،کمی بعد

دوباره برمی گشتند،جلوم رژه می رفتند.

ساعت از وقت قرارگذشت،نیامد، نگران ، کلافه ، عصبی شدم.

شاخه گلی که دستم بود سر خم کرده  داشت می پژمرد.

طاقتم طاق شد . از جام بلند شدم  ، ناراحتیم را خالی کردم سر کلاغ ها.

گل را هم انداختم زمین ، پاسارش کردم.گند زدم بهش ، گل برگ هایش

کنده ، پخش ، لهیده شد.

بعد یقه ی پالتوم را دادم بالا ، دست هام را کردم تو جیب هاش ، راهم را کشیدم رفتم.

نرسیده به در پارک ، صداش را از پشت سر آمد.

صدای تند قدم هایش و صدای نفس نفس هایش هم ، بر نگشتم به رووش.

حتی برای دعوا ، مرافعه ، قهر ، از در خارج شدم.

خیابان را به دو گشتم ، هنوز داشت پشتم می آمد.صدای پاشنه ی چکمه هایش

را می شنیدم ، می دوید صدام می کرد.

آن طرف خیابان ، ایستادم جلو ماشین ، هنوز پشتم بهش بود.

کلید انداختم در را باز کنم ، بنشینم بروم.برای همیشه!

باز کرده نکرده ، صدای بوق ترمزی شدید و فریاد ناله ای کوتاه ریخت تو

گوش هام ، تو جانم.تندی برگشتم ، دیدمش ، پخش خیابان شده بود.

به رو افتاده بود جلو ماشینی که بهش زده بود و راننده اش هم داشت

تو سرخودش می زد.

سرش خورده بود رو آسفالت ، پکیده بود و خون ، راه کشیده بود

 می رفت سمت جوی کنار خیابان .

ترس خورده هول  دویدم طرفش ، بالا سرش ایستادم.

مبهوت.

گیج.

منگ.

هاج و واج نگاش کردم.

تو دست چپش بسته ی کوچکی بود.

کادو پیچ ، محکم چسبیده بودش.نگام رفت ماند رو آستین مانتوش

که بالا شده ، ساعتش پیدا بود ، چهار و پنج دقیقه ؛ نگام برگشت  ساعت خودم

دیدم چهار و چهل و پنج دقیقه !!!!!!!!!

گیج ، درب و داغان نگا ساعت راننده ی بخت برگشته کردم.ساعتچهار و پنج دقیقه بود...




طبقه بندی: عــ♥ــآشـــقــ♥ــآنـــ♥ــه،