تبلیغات
.:.دغدغـــه هــای یکـــ شهــرونــدِ عــادی.:.
سکوت...

بعضی وقت ها سکوت می کنی

چون آنقدر رنجیده ای که نمی خواهی حرفی بزنی

بعضی وقت ها سکوت می کنی

چون واقعا حرفی واسه گفتن نداری

گاه سکوت به اعتراضه

گاهی هم به انتظار...

اما بیشتر سکوت واسه اینه

که هیچ کلمه ای نمی تونه غمی رو که تو 

در وجودت داری...توصیف کنه.


من صبورم اما ... !!

آه ..!! این بغض گران صبر نمی داند چیست ؟؟

دلم تنگ است دلم تنگ است 

دلم اندازه حجم قفس تنگ است 

سکوت ازکوچه لبریز است

صدایم خیس و بارانی است 

نمی دانم چرا درقلب من

پائیز طولانی است !!


من به آمار زمین مشکوکم!!!

اگر این شهر پراز آدمهاست 

پس چرا این همه دلها تنهاست؟؟


دلتنگی همیشه همراهم 

می آید مثل سایه بی ردپا...!!!


دیروزها کسی رو دوست می داشتیم 

این روزها دلتنگ و تنهائیم 

تمام عمر به همین سادگی گذشت...!!!!

 

 

 




طبقه بندی: عــ♥ــآشـــقــ♥ــآنـــ♥ــه،
باور نمی کنم

 

هرگز باور نمی کنم که سال های سال همچنان زنده ماندنم به طول انجامد.

یک کاری خواهد شد. زیستن مشکل است و لحظات چنان به

سختی و سنگینی بر من گام می نهند و دیر می گذرند که

احساس می کنم خفه می شوم. هیچ نمی دانم چرا؟

اما می دانم کس دیگری در درون من پا گذاشته است

و اوست مرا چنان بی طاقت کرده است. احساس

می کنم دیگر نمی توانم در خود بگنجم و

در خود بیارامم و از بودن خویش بزرگتر شده ام 

و این جامه بر من تنگی می کند. این کفش تنگ و بی تا بی قرار! 

عشق آن سفربزرگ! آه چه می کشم! 

چه خیال انگیز و جان بخش است این جا نبودن.

زیبا ترین حرفت را بگو

چرا که ترانه ما    

ترانه بیهودگی نیست

چرا که عشق

حرفی بیهوده نیست   






طبقه بندی: عــ♥ــآشـــقــ♥ــآنـــ♥ــه،
شگفتا !!!

شگفتا از تو، كه توكلت بر مردم است و توقعت از خدا!

 

شگفتا از تو ، كه هر آن چه خواسته ای كرده ای، با لفظ اگر خدا بخواهد!

شگفتا از تو كه گل خداشناسیت، تنها در بهار حاجات می شكفد! 

شگفتا از تو، كه لقمه های مردم را می شماری و عطایای ناشمرده

خدا را از یاد می بری!

 

شگفتا از تو، كه تنها اندوه را به میهمانی خداوند می بری و سهم شادی را نمی پردازی!

شگفتا از تو، كه همه چیز را برعكس می دانی، جز اندیشه خود را!

شگفتا از تو، كه خشمت را با نیشخند

غرورت را بافروتنی، حسادتت را با خیرخواهی،

خساستت را باعقل معاش، دروغت را با صداقت،

زیركیتت را با سادگی، جهلت را بادانایی،اندوهت را با شادی

شادیت را با اندوه، خودخواهیت را با نوع دوستی،

دارایی ات را با فقر، كفرت را با ایمان

نداشته هایت را با داشته هایت

و داشته هایت را با نداشته ها

پوشانده ای!

 

 




طبقه بندی: خـــوانـــدنیـــهــــای جـــالــــب،
باید امشب بروم!

من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی،
عاشقانه به زمین خیره نبود
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد
هیچ کس زاغچهای را سر یک مزرعه جدی نگرفت
باید امشب بروم!
باید امشب چمدانی را
که به اندازهی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
رو به آن وسعت بیواژه که همواره مرا میخواند .


It takes a minute to have a crush on someone,


an hour to like someone, and an day to love someone…


but it takes a lifetime to forget someone.






طبقه بندی: عــ♥ــآشـــقــ♥ــآنـــ♥ــه،
« بیا دوباره دوست دارمت »

بیا که دوست دارمت !!

بگذار که آسمان، آنگونه که هست در جذبه دو چشم تو، خود را بگسترد.

بگذار تا ماه، حتی به زیر ابر، در این سیاه شب، آرامشی به قلب سپید تو آورد...

شاید کمی که گذشت، شاید تبسم در چشم روزگار، شاید که مشق صبر، تکلیف روزگار، نچندان به کام ماست...

بگذار زیر و بم این زمین سخت، با پای خسته تو، گفت و گو کند.

شاید قبول جهان، آنچنان که هست، آغاز زندگی است.

آنجا که واژه ها به هیاهو نشسته اند.

شاید که شاخه گلی از سکوت ناب، آواز زندگی است.

بگذار اگر فاصله ای هست بین ما، تا روز ماندگاری دیوار سرد، یک پنجره برای دیدن هم هدیه آوریم.

بگذار تا پیکر بت دار روزگار، در برکه گذشت پاشویه ای کند.

آنجا که ناتوان کلام خسته، به فریاد می رسد.

دیگر سکوت، نقطه پایان گفتگوست.

گاهی تحمل خاری درون دست شیرین تر از لطافت گلهای زندگیست.

بگذار تا به دشت جدایی در این زمان، بارانی از طراوت و بخشش، سفر کند.

بذری به دشت مهربانی هدیه آوریم و آنگه بغل بغل تبسم تازه درو کنیم.

چشمان پرسش خود را، تو بسته دار.

لبخند مهربان تو در چشم شرمناک، یعنی بیا.

« بیا دوباره دوست دارمت »

شاید که یک سلام، آغاز گفتگوست.

شاید برای رسیدن به شهر عشق اولین قدم از خود گذشتن است.

 




طبقه بندی: عــ♥ــآشـــقــ♥ــآنـــ♥ــه،
عکس های عاشقانه از جنس کمیاب
درد آوره

درد آوره وقتی بزرگ می شوی ،

باید نقش بازی کنی ! نقش آدم بزرگا رو !

 

درد آوره که وقتی بزرگ می شوی ،

باید سیاست داشته باشی ، حتی اگه

هیچی ازش ندونی !

 

درد آوره که وقتی بزرگ می شوی ،

باید قوانین بازی آدم بزرگا رو یاد بگیری !

بازم باید بازی کنی ! اما دیگه

نه همبازیات بی خطرن و نه اسباب بازیات !

 

درد آوره که وقتی بزرگ می شوی ،

باید همزمان توی چند تا بازی مختلف بازی کنی ...

 

درد آوره که وقتی بزرگ می شوی ،

اگه توی بازی با همبازیات قهر کردی

باید قهر بمونی ! باید یاد بگیری که

کینه به دل بگیری ! باید گذشته رو پیش روی

همبازیات بیاری که یادشون نره !

آخه آدم بزرگا قهر و خشم و دعوا رو یادشون

نمیره اما خیلی چیزا رو یادشون میره که ...

 

درد آوره که وقتی بزرگ می شی ،

اگه صادقانه و بی ریا باشی ، مثل

کودکی هات ، زشت و بچگونه !

 

درد آوره که وقتی بزرگ می شی ،

باید دروغ بگی ، باید پنهونی اشک

بریزی ، تازه نباید گریه کنی ، حتی

وقتی که داری از زور غصه خفه می شی !!!

 

درد آوره که وقتی بزرگ می شی ،

باید بزرگونه رفتار کنی و بزرگونه یعنی

بچگونه نباشه !!!!

 

درد آوره وقتی بزرگ می شی ،

باید استرس های بزرگ داشته باشی ،
باید نقاب بزنی که کسی ندونه کی هستی !

باید بازی کنی تا زنده بمونی !!!

 

درد آوره که وقتی بزرگ می شی ،

دیگه نباید بچگونه حرف بزنی ، نباید

بچگونه و بی ترس با صدای بلند ،

بخندی ، نباید بچگونه هق هق بزنی !!!

 

درد آوره که وقتی بزرگ می شی ،

یادت میره که فرشته داری و یادت

میره که هر روز باهاش حرف بزنی !!!

 

درد آوره که وقتی بزرگ می شی ،

دیگه با خدا حرف نمی زنی ، آخه یاد گرفتی

که خدا خودش می دونه ، پس چرا باید

وقت بذاری  که بگی!!! وقتت ما ل

کارای مهمتر باید باشه !!!!

 

درد آوره وقتی بزرگ می شی ،

دوست داشتنت نباید بی قید و شرط باشه !!!

باید یاد بگیری که واسه همه چی قید و شرط

بزاری تا بتونی ...

 

درد آوره که وقتی بزرگ می شی ،

باید قلبت رو بزاری کنار ، آخه قلب ،

مرکز احساساته !! و آدم عاقل ،

آدم بزرگ عاقل ، با مغزش زندگی می کنه

نه با قلبش !!!!!!!!

 

درد آوره که وقتی بزرگ می شی ،

دیگه صدای قلبت رو نمی شنوی ، آخه

اون قدر ، صداهای جذاب هست ، که تو

حتی تپش های ناموزون گاه و بی گاهش

رو هم نمی شنوی !!!نمی شنوی که قلبت

از نشنیده شدن چه زجری می کشه !!!

 

درد آوره که وقتی بزرگ می شی ،
خودت رو فراموش می کنی !!!

 

درد آوره که وقتی بزرگ می شی ،

و دور می شی و دور می شی و دور می شی و ...

 

درد آوره.....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!




طبقه بندی: خـــوانـــدنیـــهــــای جـــالــــب،
آدمک

آدمک آخر دنیاست ، بخند

آدمک مرگ همین جاست ، بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی به خدا

مثل تو تنهاست ، بخند

دستخطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست ، بخند

فکر کن درد تو ارزشمند است

فکر کن گریه چه زیباست ، بخند

صبح فردا به شبت نیست که نیست

تازه انگار که فرداست ، بخند

راستی آنچه به یادت دادیم

بر زدن نیست که در جاست ، بخند

آدمک نغمه ی آغاز نخوان

به خدا آخر دنیاست ، بخند





طبقه بندی: خـــوانـــدنیـــهــــای جـــالــــب،
Toward you
از آدم ها دلگیرم

از آدمها دلگیرم

..
چون !!!

آدمها چه موجوداتی دلگیری هستند 

وقتی سوزنشان را نخ میکنی


تا برایت دروغ ببافند ...


چقدر میچسبد سیگارت را در گوشه ای بکشی


و هیچ کس با خنده های تو

به عقده هایش پی نبرد



از آدم ها دلگیرم


که خوب های خودشان را از بد ِ تو

مو شکافی میکنند


و بد هایشان را در جیب های لباس هایی


که دیگر از پوشیدنش خجالت میکشند

پنهان میکننداز اینکه ژست یک کشیش را میگیرند

وقتی هوای اعتراف داری


و درد هایت را که میشنوند


خیالشان راحت میشود هنوز میتوانند کمی خودشان را از تو

کشیش تر ببینند.



از آدم ها دلگیرم


وقتی تمام دنیایشان اثبات کردن است


همین که گیرت بیاورند


تمام آنچه را که نمی توانند به خورد ِ خودشان دهند به تو اثبات می کنند


به کسی غیر از خود

برتری هایشان را آویزان کنند


تا از دور به کلکسیون افتخاراتشان نگاه کنند


و هر بار که ایمانشان را از دست دهند

آنقدر امین حسابت میکنند


که تو را گواه میگیرند


ایمانشان که پروار شد با طعنه میگویند :


این اعتماد به نفس را که از سر راه نیاورده ام


از آدم ها عجیب دلگیرم


از اینکه صفت هایشان را در ذهنشان آماده کرده اند


و منتظر مانده اند تا تکان بخوری و ببینند به کدام صفت مینشینی


و تو را هی توصیف کنند ... هی توصیف کنند ... هی توصیف کنند


خنده ات بگیرد که چقدر شبیه شان نیستی


دردشان بیاید ... و انتقامش را از تو بگیرند ...


تا دیگر به آنها این حس را ندهی که کسی وجود دارد که شبیه شان نیست


از آدم ها دلگیرم


که گرم میبوسند و دعوت میکنند


سرد دست میدهند و به چمدانت نگاه میکنند


دلت ....


دلت که از تمام دنیا گرفته باشد

تنها به درد بازگشت به زادگاهت میخوری


دلم گرفته است ... همین را هم میخوانند و باز خودشان


را آن مسافر آخر قصه حساب میکنند




طبقه بندی: خـــوانـــدنیـــهــــای جـــالــــب،
پرهیزگاری صوفیانه

در این هستی غم انگیز

وقتی حتی روشن کردن یک چراغ

ساده ی  دوستت دارم

کام زندگی را تلخ می کند

وقتی شنیدن دقیقه ای صدای بهشتی ات

زندگی را

تا مرزهای دوزخ

می لغزاند

دیگر نازنین من

چه جای اندوه

چه جای اگر...

چه جای کاش...

و من

این حرف آخر نیست

به ارتفاع ابدیت دوستت دارم

حتی اگر به رسم پرهیزگاری های

صوفیانه

از لذت گفتنش امتناع میکنم...






طبقه بندی: عــ♥ــآشـــقــ♥ــآنـــ♥ــه،
دنیای مجازی (داستانی زیبا و خوانندنی)

روزی با عجله و اشتهای فراوان به یک رستوران رفتم.

مدتها بود می خواستم برای سیاحت از مکانهای دیدنی به سفر بروم.

در رستوران محل  دینجی را انتخاب کردم ، چون می خواستم از این فرصت استفاده کنم

تا غذایی بخورم و برای آن سفر برنامه ریزی کنم.

فیله ماهی آزاد با کره ، سالاد و آب پرتقال سفارش دادم .

در انتهای لیست نوشته شده بود : غذای رژیمی می خورید؟... نه

نوت بوکم را باز کردم که صدایی از پشت سر مرا متوجه خود کرد :

_عمو...میشه کمی پول به من بدی؟

_نه کوچولو ، پول زیادی همراهم نیست.

_فقط  اونقدری که بتونم نون بخرم.

_باشه برا ت می خرم.

صندوق پست الکترونیکی من پر از ایمیل بود.

از خواندن شعر ها ، پیامهای زیبا و همچنین جوک های خنده دار به

کلی از خود بی خود شده بودم.

صدای موسیقی یادآور روزهای خوشی بود که

در لندن سپری کرده بودم.

_عمو !...می شه بگی کره و پنیر هم بیارن ؟

آه یادم افتاد که اون کوچولو پیش من نشسته.

_باشه ، ولی اجازه بده بعد به کارم برسم .

من خیلی گرفتارم ، خوب ؟

غذای من رسید . غذای پسرک را سفارش دادم.

گارسون پرسید که اگر او مزاحم است ،

بیرونش کند.وجدانم مرا منع می کرد.

گفتم نه مشکلی نیست ، بذار باشه.

برایش نان و یک غذای خوشمزه بیارید.

آنوقت پسرک روبروی من نشست.

_عمو ...چیکار میکنی؟

_ایمیل هام رو می خونم.

_ایمیل چیه ؟

_پیام های الکترونیکی که مردم از طریق اینترنت می فرستن.

متوجه شدم که چیزی نفهمیده برای اینکه دوباره سوالی نپرسه گفتم:

_اون فقط یک نامه است که با اینترنت فرستاده شده.

_عمو...تو اینترنت داری؟

_بله در دنیای امروز خیلی ضروریه.

_اینترنت چیه عمو ؟

اینترنت جائیه که با کامپیوتر می شه خیلی چیزها رو

دید و شنید.اخبار ، موسیقی ، ملاقات با مردم ، خواندن و نوشتن ،

رویاها ، کار و یادگیری ، همه این ها وجود دارن ولی

در یک دنیای مجازی.

_مجازی یعنی چی عمو ؟

تصمیم گرفتم جوابی ساده و خالی از ابهام بدهم

تا بتوانم غذایم را با آسایش بخورم.

_دنیای مجازی جائیه که در اون نمی شه چیزی

رو لمس کرد . ولی هر چی که دوست داریم اونجا هست .

رویاهامون رو اونجا ساختیم و شکل دنیا رو اون طوری که

دوست داریم عوض کردیم.

_چه عالی ، دوستش دارم.

_کوچولو فهمیدی مجازی چیه ؟

_آره عمو  ، من توی دنیای مجازی زندگی می کنم.

_مگه تو کامپیوتر داری؟

_نه ولی دنیای منم مثل اونه ... مجازی.

مادرم تمام روز از خونه بیرونه.

دیر برمی گرده و اغلب اونو نمی بینیم.

وقتی برادر کوچیکم از گرسنگی  گریه می کنه ،

با هم آب رو به جای سوپ می خوریم .

خواهر بزرگترم هر روز میره بیرون ، میگن تن فروشی میکنه؛

اما من نمی فهمم چون وقتی برمیگرده می بینم که هنوزم هم بدن داره.

پدرم سالهاست که زندانه ، و من همیشه پیش خودم همه

خانواده رو توی خونه  دور هم تصور می کنم.

یه عالمه غذا ، یه عالمه اسباب بازی و من به مدرسه میرم

تا یه روز دکتر بزرگی بشم .

مگه مجازی همین نیست عمو؟

قبل از آنکه اشکهایم روی صفحه کلید بچکد ،

نوت بوکم را بستم ، صبر کردم تا بچه غذایش را که حریصانه

می بلعید ، تمام کند. پول غذا را پرداختم .

من آن روز یکی از زیباترین و خالصانه ترین لبخندهای زندگیم

را همراه با این جمله پاداش گرفتم :

_ممنونم عمو ، تو معلم خوبی هستی .

آنجا ، در آن لحظه من بزرگترین آزمون بی خردی مجازی را گذراندم.

ما هر روز را در حالی سپری می کنیم که از درک محاصره شدن

وقایع بی رحم زندگی توسط حقیقت ها عاجزیم.

 




طبقه بندی: خـــوانـــدنیـــهــــای جـــالــــب،
من هم فراموش کردم

 خواندم از تو ولی هیچ جوابی نگرفتم

  شوق دیدار داشتم ولی تو ازم گرفتی همه را خراب کردی و............ ..

  همش از بین رفت ٬ تمام آن آرزوها ٬ آن رویاها ٬ قشنگ ٬ ولی رویا بود

  شوق لبانت شوق دستانت نفس داغت بر گونه هایم همه رفتند

  پنجره پر از عشق و امید ٬ آن هم رفت و با خود خاطرات شیرین و تلخم را برد

  باران بارید شاید آن خاطرات مرا پاک کرده باشد

   روی شیشه یادگاری نوشتم ولی باران آن را شست ٬ شست و با خود برد.

  منم گرمی نفست بر گونه هایم و نوازش دستانت بر صورتم را با باران چشمهایم شستم.

 من هم پاک کردم ٬ من هم همه چیز را فراموش کردم : آن نامه ٬ آن روز تولد ٬ آن قدمها

   آن نگاهها ٬ آن حرفها و آن............ ....




 

 




طبقه بندی: عــ♥ــآشـــقــ♥ــآنـــ♥ــه،